ضخامت یخ از برف کوه
گوسفندی می کشند
سرد می شودسنگِ قبرت
پیچکِ تازه رسته
فرزندم دیروز بدنیا آمد
تقدیم به مادربزرگ
تابستانِ شب
ابرهای پاره پاره
با خواب پر عرقی بی لحافحیطه تنگ چشمانت
مردم این خاک را حصاری ست
کاشکی
فراتر
می نگریستی
که مترسک سرجالیزت
...دیریست که بخاری برنخاستست
انگار گذر زمان را
در عبور تو ، ترجمه مي كنند
بگذر ، بگذر
كه اين گنگ
لحظه هايش
مرگبار است
... بعد
بیت می آید و بیت
که نمی شود اینجا ، بیتوته کرد
زیر نگاه چشمانت
...
چشم ، چشم ، دو ابرو ...
اما لبانت بر لبم بود
و حواسی کجا
که گردوی ِ صورتت
همراه ِ نوک مداد
دور بخورد
چشم ، چشم ، دو ابرو ...
و من
نقاش ِ تیره بختی
که خریدارش نیست
نقش های ناقص صورت
.
.
.
حکایت ِ ریسیدن ِ پشم است
عمر دراز و
موی ِ سپید
باران ِ عاطفتت
خیس می کندم
اول ِ سال ِ موش
آب کشیده
چند کلمه با عشق (6)
پریماه عزیزم پیامک داده بود که : دلگیر می شوم ...وقتی دو دیوار ... به یک بند رخت تکیه می کنند . حدیث دلتنگیم را این گونه برایش پیامک دادم :
دیوار نی ام اما
به بندِ رختِ عاطفه ات
ایستاده ام
رختی بی آر و بی آویز
تا که بند
احساس نکند
نقطه یِ اتکایِ من است
اما پریماه من جواب داد : گلم بند رخت ظریفتر از آن است که تکیه دیوار را تاب بیاورد
تا انتهاست
مارپیچ ِ جاده ، بر قله های ِ برفی
بی خواب ِ زمستانی
25/11/86
چند کلمه با عشق (5)
Saver ) (
درختان لیمو
از شرم حضورت
بی میوه گشته اند
و تو
ثمره ی ِ پاک ِ انسانیت را
از چشمه های ِ هامونم
بیرون کشیده ای
16/11/86
چند کلمه با عشق
(2)
من حصار ِ شکسته ی ِ شبم
فنس در فنسم
اعتبار ِ در هم پیچیده ی ِ سیم های خاردار است
و تو
بانوی ِ سفید پوش ِ شبی
که تکه لباس ِ سفیدت
بر فنس های خاردارم
پاره گشته است
3/11/86
چند کلمه با عشق
(1)
حدیث با من ِ بی حدیث گفتنت چیست
ای پیامبر ِ ده کوره های عشق
من زاده ی ِ توهم ِ پیامبران پیش از تو نیستم
من عامیم
اما نه عامی
که هیچ نداند و صلای تو
برایش داستان هزار و یک شب باشد
من خود خدایم
خدائی که افرید
توهم ِ بودن را
و اینک
دیگر خسته از خدائی ِ خویش
خسته
آری خسته از خدائی ِ خویش
ضربدر می زنم
تمامی گزینه های ِ تولید نسل خویش را
3/11/86
نمی دانم توی این سرما و بوران چرا دوباره فکرش درونم می جوشد ، دیوانه ام دیگر ...
تقدیم به تو که خودت بهتر می دانی کیستی
عشق
تفٍ سربالا ست
صورتم خلط مالی شده است
23/10/86
آسمان انگار تشنج کرده است
برف آب
می بارد
اجاقِ خانه مان
چند سالی ست که به جای کباب
سیخ سرخ می کند
و دندان هایِ سیاه و خرابم
بی احساسی از سفتیِ ریگ
با هورت کشیدنِ اشکنه هم
درهم می شکند
درست مثل استخوان هایم
...
و همسایه ، التیامش را
نخود ، نخود
با خود می آورد
مادری داد می زند
آبگوشتِ خانه مان نخود ندارد
گوشت هم که نباشد
آب داغ
نان بازاری را
هِلرمه می کند
و ما
هِلرمه می شویم
در نعشه گیِ نخود هایِ همسایه
و خواب ، در خوابِ هِلرمگی
فردایمان می گذرد
بی اعتماد به فالِ فالگیری
که با نخودهایش
فردا را
برایمان
روشن دید
تقدیم به نامجوی عزیز
30/8/86
قیقاج می کندم
قیقاج
بر لیموهایِ بی درختِ روئیده بر تنت
و چشمان خسته ام ، لوچ
می نگرد
بر کورسوهایِ دشتِ اندامت
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
تپه ها را هنوز
مهاجران ابتدای قرن
کشف نکرده اند
و چشمه یِ آبِ حیاتت
هنوز
سکندری بر خویش ندیده است
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
قیقاج می کندم
قیقاج
سکندری می خوریم
و تختخوابِ دو نفره
گنجایشِ تهورِ این کاشفانِ قرن را
انگار ندارد
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
دستی به در می خورد
می ترسیم
لحاف بر سر می کشیم
همسایه هم شاید
صدای خنده هایمان را
شنیده است
عکس (وبلاگ فتو هایکو-فاهوس)

چینه
بی حجابی درخت کنارش
و سهم عابران کوچه باغ
برداشت :
بی حجابی فقط مخصوص من و شما که نیست این درخت بی چاره هم از نظر باغبونش بی حجابه . همین فردا پس فرداست که با غبون با یه لباس سبز کارگران شهرداری –معلوم نیست لباس کهنه کدوم یک از سوفورهای محله شونه- با اره بیفته به جونش و همه ی شاخه های بیرون باغ را ببره .جای زخم اره را هم یه رنگ سرخ می زنه تا طفلی درخت نخشکه . اون وقت سهم من وشما عابران عزیز کوچه باغ چیه ، اینه که ببینیم پشت لباس باغبون عزیز نوشته " فضای سبز "
شتک خون
فواره
سنگ های قرمز
...♀♂♀♂...
بالای نقد ِ چشمانت
نوشته اند
نسیه ممنوع
خندید آسمان
با هیبت ِ هاشور ِ رعد و برق
بر سوسوی ِ نور ِ لامپ ها
یک دیوانه این شعر را نوشته بود :
آری
ظهور می کندم آفتاب
اما چه سود
نوری که چهره ی ِ تو می دهد
چیز دیگر است .
بعد هم زیرش آگهی داده بود : به یک کارمند خانم با نور چهره ی زیاد جهت ظهور عکس های خانوادگی نیازمندیم . به خودم که آمدم دیدم آن دیوانه خودم هستم فقط نمی دانم از کی تا حالا در عکاسخانه ی دنیا استخدام شده ام ...
دوستان عزیزی که مایل به خواندن داستان جدیدی از سوشیانس هستند کلیک کنند
رنگ می بازد
به رنگ ِ روی ِ تو
مهتاب ِشب
وای اگر خورشید آید
در مصاف روی تو
امروز به کاغذ سیاه چرک نویس
چون کودکان ِ دبستانی
که به خاطر اشتباه ِ املاشان
جریمه می شوند
صد بار نوشتم به سن بلوغ رسیده ام
و صد بار ستودم اندام ستودنی ات را
در نقش نگاره های
که بر کاغذ سیاه چرک نویس می کشیدم
***
من عاشق اندام بی مثال تو گشته بودم
و در ناهمواری و برجستگی خاک
حتی در بهم خوردگی ابرها
اندام تو را
مثال می جستم
...
و منغلب در انقلاب ِ درونی ی ِ خویش
شکست خورده
باز می گشتم
تا باز بر کاغذ سیاه چرک نویس
جریمه ی ِ املای خویش را
این بار
حتی بدون اشتباهی
صد بار بنویسم
که عشق زود هنگام است
که عشق
زود هنگام است
سوشیانس 30/11/80

کلون ِ چوبی اگر ندارد در
مردانگیت
پاسبان حریم خانه است هنوز
ای بیکران ِ چمن
کوهها ، اگر محدودت کرده اند
چشم های من
نزدیک بین است
تقدیم به وی...
موی سپید
خامی من
برده است ز ِ یاد
شاید که گم کندم قبر
یاد را