... بعد
بیت می آید و بیت
که نمی شود اینجا ، بیتوته کرد
زیر نگاه چشمانت
...
چشم ، چشم ، دو ابرو ...
اما لبانت بر لبم بود
و حواسی کجا
که گردوی ِ صورتت
همراه ِ نوک مداد
دور بخورد
چشم ، چشم ، دو ابرو ...
و من
نقاش ِ تیره بختی
که خریدارش نیست
نقش های ناقص صورت
.
.
.
حکایت ِ ریسیدن ِ پشم است
عمر دراز و
موی ِ سپید
باران ِ عاطفتت
خیس می کندم
اول ِ سال ِ موش
آب کشیده
چند کلمه با عشق (6)
پریماه عزیزم پیامک داده بود که : دلگیر می شوم ...وقتی دو دیوار ... به یک بند رخت تکیه می کنند . حدیث دلتنگیم را این گونه برایش پیامک دادم :
دیوار نی ام اما
به بندِ رختِ عاطفه ات
ایستاده ام
رختی بی آر و بی آویز
تا که بند
احساس نکند
نقطه یِ اتکایِ من است
اما پریماه من جواب داد : گلم بند رخت ظریفتر از آن است که تکیه دیوار را تاب بیاورد
تا انتهاست
مارپیچ ِ جاده ، بر قله های ِ برفی
بی خواب ِ زمستانی
25/11/86
چند کلمه با عشق (5)
Saver ) (
درختان لیمو
از شرم حضورت
بی میوه گشته اند
و تو
ثمره ی ِ پاک ِ انسانیت را
از چشمه های ِ هامونم
بیرون کشیده ای
16/11/86
چند کلمه با عشق
(2)
من حصار ِ شکسته ی ِ شبم
فنس در فنسم
اعتبار ِ در هم پیچیده ی ِ سیم های خاردار است
و تو
بانوی ِ سفید پوش ِ شبی
که تکه لباس ِ سفیدت
بر فنس های خاردارم
پاره گشته است
3/11/86
چند کلمه با عشق
(1)
حدیث با من ِ بی حدیث گفتنت چیست
ای پیامبر ِ ده کوره های عشق
من زاده ی ِ توهم ِ پیامبران پیش از تو نیستم
من عامیم
اما نه عامی
که هیچ نداند و صلای تو
برایش داستان هزار و یک شب باشد
من خود خدایم
خدائی که افرید
توهم ِ بودن را
و اینک
دیگر خسته از خدائی ِ خویش
خسته
آری خسته از خدائی ِ خویش
ضربدر می زنم
تمامی گزینه های ِ تولید نسل خویش را
3/11/86
نمی دانم توی این سرما و بوران چرا دوباره فکرش درونم می جوشد ، دیوانه ام دیگر ...
تقدیم به تو که خودت بهتر می دانی کیستی
عشق
تفٍ سربالا ست
صورتم خلط مالی شده است
23/10/86
آسمان انگار تشنج کرده است
برف آب
می بارد
اجاقِ خانه مان
چند سالی ست که به جای کباب
سیخ سرخ می کند
و دندان هایِ سیاه و خرابم
بی احساسی از سفتیِ ریگ
با هورت کشیدنِ اشکنه هم
درهم می شکند
درست مثل استخوان هایم
...
و همسایه ، التیامش را
نخود ، نخود
با خود می آورد
مادری داد می زند
آبگوشتِ خانه مان نخود ندارد
گوشت هم که نباشد
آب داغ
نان بازاری را
هِلرمه می کند
و ما
هِلرمه می شویم
در نعشه گیِ نخود هایِ همسایه
و خواب ، در خوابِ هِلرمگی
فردایمان می گذرد
بی اعتماد به فالِ فالگیری
که با نخودهایش
فردا را
برایمان
روشن دید
تقدیم به نامجوی عزیز
30/8/86
قیقاج می کندم
قیقاج
بر لیموهایِ بی درختِ روئیده بر تنت
و چشمان خسته ام ، لوچ
می نگرد
بر کورسوهایِ دشتِ اندامت
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
تپه ها را هنوز
مهاجران ابتدای قرن
کشف نکرده اند
و چشمه یِ آبِ حیاتت
هنوز
سکندری بر خویش ندیده است
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
قیقاج می کندم
قیقاج
سکندری می خوریم
و تختخوابِ دو نفره
گنجایشِ تهورِ این کاشفانِ قرن را
انگار ندارد
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
دستی به در می خورد
می ترسیم
لحاف بر سر می کشیم
همسایه هم شاید
صدای خنده هایمان را
شنیده است
عکس (وبلاگ فتو هایکو-فاهوس)

چینه
بی حجابی درخت کنارش
و سهم عابران کوچه باغ
برداشت :
بی حجابی فقط مخصوص من و شما که نیست این درخت بی چاره هم از نظر باغبونش بی حجابه . همین فردا پس فرداست که با غبون با یه لباس سبز کارگران شهرداری –معلوم نیست لباس کهنه کدوم یک از سوفورهای محله شونه- با اره بیفته به جونش و همه ی شاخه های بیرون باغ را ببره .جای زخم اره را هم یه رنگ سرخ می زنه تا طفلی درخت نخشکه . اون وقت سهم من وشما عابران عزیز کوچه باغ چیه ، اینه که ببینیم پشت لباس باغبون عزیز نوشته " فضای سبز "
شتک خون
فواره
سنگ های قرمز
...♀♂♀♂...
بالای نقد ِ چشمانت
نوشته اند
نسیه ممنوع
خندید آسمان
با هیبت ِ هاشور ِ رعد و برق
بر سوسوی ِ نور ِ لامپ ها
یک دیوانه این شعر را نوشته بود :
آری
ظهور می کندم آفتاب
اما چه سود
نوری که چهره ی ِ تو می دهد
چیز دیگر است .
بعد هم زیرش آگهی داده بود : به یک کارمند خانم با نور چهره ی زیاد جهت ظهور عکس های خانوادگی نیازمندیم . به خودم که آمدم دیدم آن دیوانه خودم هستم فقط نمی دانم از کی تا حالا در عکاسخانه ی دنیا استخدام شده ام ...
دوستان عزیزی که مایل به خواندن داستان جدیدی از سوشیانس هستند کلیک کنند
رنگ می بازد
به رنگ ِ روی ِ تو
مهتاب ِشب
وای اگر خورشید آید
در مصاف روی تو
امروز به کاغذ سیاه چرک نویس
چون کودکان ِ دبستانی
که به خاطر اشتباه ِ املاشان
جریمه می شوند
صد بار نوشتم به سن بلوغ رسیده ام
و صد بار ستودم اندام ستودنی ات را
در نقش نگاره های
که بر کاغذ سیاه چرک نویس می کشیدم
***
من عاشق اندام بی مثال تو گشته بودم
و در ناهمواری و برجستگی خاک
حتی در بهم خوردگی ابرها
اندام تو را
مثال می جستم
...
و منغلب در انقلاب ِ درونی ی ِ خویش
شکست خورده
باز می گشتم
تا باز بر کاغذ سیاه چرک نویس
جریمه ی ِ املای خویش را
این بار
حتی بدون اشتباهی
صد بار بنویسم
که عشق زود هنگام است
که عشق
زود هنگام است
سوشیانس 30/11/80

کلون ِ چوبی اگر ندارد در
مردانگیت
پاسبان حریم خانه است هنوز
ای بیکران ِ چمن
کوهها ، اگر محدودت کرده اند
چشم های من
نزدیک بین است
تقدیم به وی...
موی سپید
خامی من
برده است ز ِ یاد
شاید که گم کندم قبر
یاد را
سر یک ساعت نامعلومی
ترک دست
به خونابه نشست
و افق ثانیه ها را
به پشیزی نگرفت
***
سر این ساعت نامعلومم
ساعتی ، ثانیه ها در جا زد
و زمان از پس یک پرده گنگ
به رقم ها و عدد های بود
که به تقویم هزاران ملت
کسی این گونه رقم ها ننوشت
****
سر این ساعت نامعلومم
من به معلومیتی
گم بودم
هایکو ...
با آن فرم موجز و کوتاهش را من از کتاب ع . پاشایی و شاملو شناختم ( اسمش متاسفانه یادم نیست ) . بعد ها هم کتاب های چاپ شد ولی در هیچ یک از این کتاب ها من ندیدم به یک عنصر اصلی هایکو که تصویر است بپردازند . آن چه از این کتاب ها من فهمیدم این است که هایکو خودش که تصویر سازی محض است تازه در زیر نقاشی های –با مضمون مشابه - نوشته می شده است که تصویر سازی هایکو را دو چندان کند . در سایت فتو هایکو این کار جالب انجام شده است . من هم به پاس این کار جالب دوستان در این کار شرکت کردم و سعی می کنم هر هفته با تصویری که دست اندرکاران این سایت انتخاب می کنند طبع آموزی کنم . شما را هم دعوت می کنم ...
انار دانه نبسته
خشک
بر شاخسار خشکی
هنگام زمستان
بدرود
تاتارها
تاتارها
قالی بافته به هم
تا اوج گیسوانت
و تاراج خون ریخته شده
بر گبه هائی ، که بز کوهی را دو پا کشیده اند
چِلپ
افتادن سیب در آب
مفهوم ناخوش ِ زندگی
در تولد نوزاد پسر یا دخترتان
حتی بدون اینکه بدانند
چه مایه از گناه دارند
که کیفرشان
زندگی در برهوت مکان است
چلپ
افتادن سیب در آب
و زمان ، آونگ دیر گذری ست
که پتک وار بر سرم می کوبد
آونگ دیر گذری که شاید بیست بهار
حتی بیشتر
با سستی مرگ واری
بر برهوت مکانت گذشته است
چلپ
گاز بر گونه های سرخ یار
که افتادن یسب را بشارت می دهد
و تولد نوزادی دیگر را
چلپ
.
.
.
چه درد ناک است به تاراج بردن دار وندار یک ملت . از منابع و امکاناتی که انیرانیان به تاراج بردند و از آنچه بد دست ناخردی خویش به باد دادیم . و چه دردناک تر که فرهنگ این قوم نیز به نام خویش بخواهند ثبت کنند . عرب ها از یک طرف دانشمندان ایرانی را به خاطر این که به زبان منحوس عربی کتاب نوشته اند عرب می دانند و بدتر آن که مولوی بدبخت که به زبانی ، غیر از فارسی شعر نسروده ، فقط به خاطر این که در نقاط مرزی آن روز ایران زمین زندگی می کرده حالا به خواهند ترک بدانند و حتی کستاخی را به آن حد برساندد که در فیلمی که از زندگی مولانا می خواهند بسازند اعلام کنند که فرهنگ و تمدن ترکیه در این فیلم تجلی می کند . حتی یک نفر هم پیدا نمی شود که از خود مولانا بپرسد :" جناب مولانا ترکی بیل میره "
. اشتباه نشود بزرگ داشت مولانا در هر کشوری که انجام شود جای سپاس دارد ، برگزاری مراسم سماع و… همه افتخاری است برای فرهنگ پر ثمر فارسی به قول حافظ :
شکر شکن شوند همه طویان هند زین قند پارس که به بنگاله می رود
و باید به این نکته هم توجه کرد که ما فعلا وقت این جنگولک بازی ها را نداریم و باید تمام نیروی خود را صرف فریاد زدن بکنیم تا بلند تر شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست را به گوش جهانیان برسانیم . مولوی که برای ما انرژی هسته ای نمی شود ، ولش بابا …
شمسم کجاست
زیر کدامین سیاهه سقف
سر در لحاف خواب
فرو می برد
بگو
هیچ کس
برهنه نکرد خویش را
در برابر چشمان حریصم
و باد
چه با طمانیته می ریخت
برگ های پاییز را
آنگاه که برف
هیکل جوبی درخت را
پوشانده بود