(( جیب های خالی
وصله های ناجورند
به لباس عابران
و گوش های کر
دروازه ی ِ عبور کلمات ِ عدالت ))
.
.
.
کلاغ ها
که از بالا می پرند
چلغوز می اندازند
در دست های ِ دعای ِ رو به آسمانمان
و بجه ها
بعد از دعای صبحگاه
با سختگیری دبیرشان
بی ترسی از ترکه های آلبالو
عدالت را یک بخش هجی می کنند
و با نمره های بیست انضباطی
لبخند ناظم را می خرند
که برای فردا
آدمهای به هنجاری باشند
بچه ها...
آه دیگر بچه نیستم
و دست های ِ دعای ِ چلغوز مالی ام
همراهی نمی کنند
هجی کردن عدالت را
به هیچ بخش
و هر چه فکر می کنم ...
آه خدایا
آدم به هنجاری بودم
چنان به دور خود
تار افکنده ایم
که گمانم
به جای عنکبوت
کرم پیله گشته ایم
بارش برف
آدمک برفی
با دگمه های پیرهنت به جای چشم
و تار گیسوی یادگاریت
لبخند پر معنی دهانش
-------------------
سایه مگسی
که خویش را
به شیشه می زند
بر پرده افتادست
صبح پاییزی