یک دیوانه این شعر را نوشته بود :
آری
ظهور می کندم آفتاب
اما چه سود
نوری که چهره ی ِ تو می دهد
چیز دیگر است .
بعد هم زیرش آگهی داده بود : به یک کارمند خانم با نور چهره ی زیاد جهت ظهور عکس های خانوادگی نیازمندیم . به خودم که آمدم دیدم آن دیوانه خودم هستم فقط نمی دانم از کی تا حالا در عکاسخانه ی دنیا استخدام شده ام ...
دوستان عزیزی که مایل به خواندن داستان جدیدی از سوشیانس هستند کلیک کنند