قیقاج می کندم
قیقاج
بر لیموهایِ بی درختِ روئیده بر تنت
و چشمان خسته ام ، لوچ
می نگرد
بر کورسوهایِ دشتِ اندامت
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
تپه ها را هنوز
مهاجران ابتدای قرن
کشف نکرده اند
و چشمه یِ آبِ حیاتت
هنوز
سکندری بر خویش ندیده است
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
قیقاج می کندم
قیقاج
سکندری می خوریم
و تختخوابِ دو نفره
گنجایشِ تهورِ این کاشفانِ قرن را
انگار ندارد
♂♀♂♀♂♀♂♀☼☼☼☼♀♂♀♂♀♂♀♂
دستی به در می خورد
می ترسیم
لحاف بر سر می کشیم
همسایه هم شاید
صدای خنده هایمان را
شنیده است